تبليغاتX
مرز فکـر

شب بود و مثل ایکیوسان روی پنجره اتاق خوابگاه نشسته و به آسمان چشم دوخته  بودم. که شاعر میگه اگر دیدی جوانی توی خوابگاه ...نه!نه! قضیه چیز دیگه ای بود. دست کم اون شب. بخصوص که هم­ اتاقی هم حوصله­اش دیگه سر رفته بود و گیرپیچ کرده بود مارو ول کن هم نبود

میرفت میومد مدام  می­گفت:”پاشو ISI  السلطنهای نابغه! ای نکتار ِ سان اِستار! آخه تو چجور کارافرینی هستی؟! اینهمه تز و تخصص و ایده‌، گیرم هم که زبانزد استادیار! چه فایده وقتی خَرِت از یه ورودی ِ یه  اداره هم رد نمیشه! معدل c- باش، اما مرد باش!و یه کم راهکار قابل اشتعال بده به جای اینهمه سیاه بازی روی کاغذ! و..." 

وبله! حق هم داشت. کارم شب و روزم شده بود خیال‌بافی وفکر اینکه با این فوران ِ ایده، برای سازمان‌ها واداره ها چه پروژه ها  انجام میدم و متحولشون می‌کنم..هرچی تُو چنته دارمو نثار کشورم میکنم واز اون طرف هم -بعداز یکی دوتا اجرا، وقتی وارد این سازمانها بشم، از خدم وحشمِ ومسئولین به استقبالم میاین و چه حمایت ها که نمی کنند و من هم چه شرکت های تخصصی ِ apple  و هلو و کمبزه خیارهای بین المللی که تاسیس نمی کنم و اووووه


ادامه مطلب
[ بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:3 ] [ "داشتی حرکتو!؟ " ]

یاد آن متفکر بزرگ بخیر که میگفت:

صداقت در برابر سیاست عین حماقت است،سیاست در برابر صداقت عین خیانت است و سیاست در برابر سیاست عین صداقت است.

در یاران هم صداقت سیاست است و سیاست صداقت،حماقت در کناره گیری است و کناره گیر مجاهدی یارانی نما،احساس اساس کار است و مرید بودن ابراز محبت،درد درده دین است و کمبود در انقلابی بودن،ولایت دغدغه ی روز مره است و ازدواج مهم ترین بحث!

نخبه های بین المللی سخنران های بین المللی و کارهای بین المللی می طلبد همانطور که در یاران از اساتید حوزه استفاده میشود!تا بفهمیم چگونه باید درد دین داشت!چگونه باید وجه الله تا ملاقات با خدا را پیمود و کسی نیست که در یک کلمه بگوید:

مهلا مهلا؟

جالب است هنوز در اصل های اولیه مانده ایم،هنوز بدنبال رویش هایی هستیم که خودمان خشکاندیمش،بذر هایی که از بین بردیمش و افکاری که داشتیم اما فقط در حد فکر ماند و بجای رویاندن آن بدنبال خشک کردن آن بودیم.

اگر تزویری در طرح بود،اگر به تفکرات احترام گذاشته نمیشد،اگر شخصیت ها ترور میشد،اگر و اگر و هزاران اگر دیگر،اما هیچگاه از خود نپرسیدیم:چرا؟

هیچگاه نیمه ی خالی لیوان را نگاه نکردیم و همیشه بدنبال اگر ها بودیم نه چراها!

با همه ی مشکلاتی که به فکرتان میرسد چرا هیچگاه فکر نکردید که بانی تمام مشکلات خودمان هستیم؟

مگر نشنیده اید که میگویند: اگر را کاشتیم سبز نشد پس جای شکایتی نیست، هنوز در اگر ها مانده ایم!! هنوز بدنبال اگر ها هستیم و هنوز به آن ها دامن میزنیم.

مختصر و مفید بگویم: از ماست که بر ماست!!

خودمان اجازه داده ایم که این فضاها به وجود بیاید و حالا از آن شکایت میکنیم!

و وقتی بخواهیم فضا را تصحیح کنیم با تندروی ها،کارهای احساسی و منطق هایی که از نظر خودمان درست است هم کاه و هم کاهدان را به آتش می کشیم.

صحبت از مر عمل بودن که میان می آید نقد ها هم رو میشود اما نقد هایی که سراسر عقده است نه عقیده! مخرب است نه سازنده،نشان ضعیف بودن نقاد است نه قوی بودن آن و کاری که همیشه بلد هستیم و به آن افتخار میکنیم و فکر میکنیم درست است در ابتدا محکوم کردن شرایط و بعد نابود کردن آن فقط نشسته ایم آنطرف گود و فریاد بر می آوریم بکنید لنگش!!

آیا الان وقت آن نرسیده که با هر خوبی و بدی و تمام مشکلاتی که خود سازنده ی آن بودیم کنار بیاییم؟ مگر نشنیده اید که سهراب می گوید: چشم ها را باید شست؟؟!

دوست یارانی،رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود/رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

عضو کوچک خانواده و خانواده بزرگ یاران مانند اعضا یک پیکرند.به گونه ای که هر عضوی دچار مشکل شود در تمام پیکر درد احساس میشود پس بیایید به جای ایجاد درد به فکر تسکین آن باشیم.

اما چگونه؟

باید بدانیم که:

شناختن حقیقی یاران عامل استفاده از آن است،غم یاران خوردن یعنی غم خود خوردن،مطمئن ترین ریسمان یعنی اتحاد،بدنبال  یاران فهمی داشتن نه یاران دانی داشتن و همیشه توجه داشته باشیم که غفلت از وظیفه چرا؟بودن در ابهامات تا کی؟ و بدانیم که تنها نگرش بر واقعیات خود راه نجات از مبهمات است،چه کنیم که از انحراف ها منفعل نشویم؟

بدانیم که عقل کامل یعنی دینداری کامل،سختی ها عامل پرورش روح،یقین و خلوص عامل ایجاد مطلوب،خیر بخواهیم تا خیر ببینیم، بدانیم که دارایی است نه دانایی،یارانی بودن یعنی حضوری فوق زمان و مکان،باید بدانیم که چشم بستن واقعه را عوض نمی کند چرا که دینداری همان رفتن است و شرط سفر توجه به مقصد است،وای به وقتی که معروف منکر و منکر معروف می شود یعنی همین شرایط کنونی ولی چاره راه شورش برخورد نیست و اشکال غفلت از مسافر بودن است.

وقت آن است که بدنبال تفسیر یاران بود نه تصحیح آن که همانا به دنبال تفسیر تصحیح هم می آید اما ترک عادت موجب مرض است اگر دنبال تصحیح آن باشیم.

دوست یارانی،این چنین باید بود!!

[ شانزدهم فروردین 1391 ] [ 2:29 ] [ نويسنده مهمان ]

[ سی ام بهمن 1390 ] [ 20:37 ] [ آمنه ]



   ديشب در جواب اينكه چرا امروز همه ء اون جوش وخروش وشوق ونشاط ها ته كشيده و درياي عطش مون شده نقطه  ايستاي زمان، بااين جمله حرفش رو شروع كرد: گاهي آدم بايد چند قدمي دور بشه ، كه اگر نه تمام، كه  دست كم بخشي از عظمت درخت كهني كه روزها بهش تكيه دادي ودر پناه سايه اش از گزند طوفان در امان ماندي را، بهتر ببينه!

حقيقت اينكه زماني كه دانه  هاي خرد وسادهء قلب وفكرمون را به دست ياران مي سپرديم،‌ طعم خوشايند رويش وحيات وزنده گي، چنان قدرتي بهمون ميداد كه براحتي دل به خاك سرد سوال وترديد وامتحان ميداديم وحتي اگر دردي در فرق فكر و باورهامون وارد مي شد،‌ چون مطمئن بوديم لازمه رشدمونه،‌نه از خاك، نه از باغبان و نه حتي از خورشيد كينه اي به دل نمي گرفتيم. 

آنقدر مومن به حركت وپويايي ورشد اين مسير  بوديم كه گرما وسرماي ظاهري خاك چيزي از باورمون كم نمي كرد. حتي گاهي مصمم تر هم ميشديم كه نكنه توي  اين سختي ها خوب شكافته نشه پوسته هامون و بذر انديشه و روح واستعداد هامون كمتر از دوست هاي ديگهء گروه مون شكوفا شه؟ و به رقابت مي افتاديم.و با تمام وجود مي خواستيم رشد كنيم، ريشه پيدا كنيم وپا بگيريم و تا آسمان ها اوج بگيريم؛ به رسم ياري ِ برترين ياران..

اين ها را گفتم كه از تو بپرسم مگه دانه نبايد جوانه بزنه و پابگيره وريشه بدوونه و برويد وبرويد وبرويد تا نور تا روشني تا خدا ؟ مگه نه اينكه  مرز بعد از خاك،  زمينi وبعد - خيلي زود سر برداره به سوي آسمون؟ 

اگه آره، 
آگه ما همون دانه هاي لبريز نياز رويش و رشديم،
اگر نور، نور واحد و آسمون هنوز قاب نگاه هامونه،‌ 
پس چرا  اينقدر گير خاك سرد وزمين هامد  مانديم؟
چرا شديم پوسته هاي چروك خورده اي كه فقط آه وناله بلده هوا كنه؟ 

غير از اينكه رسم وراه مون را فراموش كرديم؟ غير از اينكه بيش تر از آب وهوا وخاك فكر ونيت ما تقصير وكوتاهي كرده توي رشدش؟ بين خودمون بماند- اما جز خود خود من وجز خود خود تو -كه بذر هاي مستعد رشد واميد رويش بوديم - ميشه به كسي گفت چرا ما نخواستيم رشد كنيم؟ ميشه يقهء كسي را بگيريم كه چرا مثل روز اول تا آخر فقط به ما رزق نمي ديد چون ما نخواستيم تلاش كنيم بلند شيم بر ساقه هاي استوار ايمان و عقيده وانديشه اي كه فصل روييدنش ماه هاست رسيده؟ 

...


یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه 
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه ؟؟؟



[ نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:0 ] [ خاک ریحا ]


باورت می شود اگر بگویم از طلوع آفتاب یاران تا پرواز در آسمان دوستی های پاک چون آب وآئینه مان، از انتظار و عطش هر لحظه  مان  برای نوشیدن جرعه ای از کوثر بهشتی و از معراج آبی ترین دعاها تا راه یافتن به یمین ایمانمان تا همین لحظه پنج سال  با یاران طی کرده ایم؟!

پنج سال وشش ماهی که باران لبخند ها وهمدلی ها وخوش فکری ها وخوش شعری هایمان (!) رسم رویش را در استخوان هایمان دماند وافسانه های دور ودراز رسم جوانمردی را در قلب هایمان جوشاند...از سکه هایی  می گویم که مارا تا ترازوی نقد وانصاف برد. از مکعب های خوش دستی که مارا تا مرز کشف رمز و راز برد...یادت می آید؟

پله های کج ومعوج نردبان ترقی که به ضرب وزور شاخه های درختان مفلوک باغ دُرچه، برای کندوی شیرین تر از عسل مان ساختیم؟

یادت هست سوال های سخت تر از معادله های 3 مجهولی ِ کارگاه اندیشه مان را وقتی قرار میشد برداشت های فکری بنویسیم!

زیارت های آی یس را چطور؟ وقتی تمام جمعه ها صبورانه به پا می ایستادیم تا شاید از این راه صدای نخراشیده وخروسی برادر های آن  طرف پرده را در مسیر رو به رشد وترقی هدایت کرده باشیم!

املاح ومواد کباب های شامی را که حتما به یاد می آوری؟ وقتی به بهانهء غذای شب پانسیون، انواع تکنیک های خلاقیت را بروی دیگر هم طرحی ها امتحان می کردیم!

یادت نیآمد؟... تقصیر تو نیست. این روزها زیاد فراموش کار شده ایم همه... اما بگذار  برایت از پیش تر ها بگویم. ایمان دارم که ازیاد نبرده ای غلغله هایی که هر سه شنبه به راه می انداختیم تا با همین نیمچه عقل های مان (که حتی  آن روزها دندانش را هم نداشتیم!)  به اثبات خدا برای زیرک ترین مومن کافر لباس مان بشینیم!

ونشت های عمومی تابستان که حتی داغی شربت وکیک های پرس شده اش را هم به حساب گرمی ِ یاری مان تسنیم می پنداشتیم!

ویا کارگاه های نماز..که با تمام استخوان ها ومچ ودست های بهم چسبیده مان، مفهموم وحدت  را دیگر نه از روی جزوه ها، که عینا ایمان می آوردیم.

حالا که خنده بر لبانت آمد بگذار ازگشت وگذارهایمان هم  برایت بگویم!

راهیان جنوب مان که شاگرد شوفر محترم مجبور شد 3 کیلومتر در جهت عکس اتوبوس بدود، چون معلوم نبود حواسش را موقع بستن دریچه هوای  سقف کجا جا گذاشته بود که تازه میان راه متوجه سوراخ بودن بالای سرمان شد وفهمید که کلاهش را باد چند کیلومتری آن طرف تر برده!

وسرود های دسته جمعی سفر مشهدمان، وقتی بیت های قافیه دار وندارمان را کنار هم می بافتیم وسمفونیکی راه می انداختیم که بلندگوی تاریخی یب نیای پدر هم از پس صدایمان بر نمی آمد!

و شیرین تر خاطره وداع  همان سفر که یک دل سیر هم طرحی هارا با عروس امام رضا و معصومه بانو اش خنداندیم وبعد مثل ابربهار راهی  دست جمعی راهی حرم شدیم....

آخ که چقدر این روزها دلم هوای همان مشهدهایمان را می کند رفیق!...هوای زیارت های غرق شور وشوقی که حتی خوابهای شیرین دارالهدایه اش با خون وگوشت مان گره خورد..

آهای روزگار! هر چه قدر هم از هم دورمان کنی  وتهران ویزد وهمدان  مان  جایمان دهی باز هم طعم سکرانگیز وروح افزای بحث های گروهی مان را نمی توانی از قلب هایمان پرواز دهی!

گوش سپردن های صبورانه همیار وقتی حتی از اینترنت و شیطنت های اینترنتی  ِ وبلاگمان برایش میگفتیم!

تلاش های بی دریغ  مربی وقتی بلا نسبت شما مثل سگ وگربه به جان هم می افتادیم و آخرش با صلوات های ویژژژژژژژژژژ هء (!) یکی از هم گروهی ها صلح می کردیم بر ندانستن مان!  وطوماری که امضا میکردیم تا روی برگه امتحانمان  هم همینطور صادق باشیم!

حالا تو بگو.. بگو که اینها را یادت نرفته؟

جان ِ یاران بگو تشریح کردن کرم ابریشم میان سبزیهای قبل از افطار را؛ شیرینی دسر های همیار همه فن حریف مان و بوی تند رنگ ونفت وچسب کارگاه های چرم و طرح مان را که فراموش نکرده ای؟

جان ِ یکدانه یاران مان!

بگو که دل نکنده ای از عهد خوانی های خواب وبدار صحن آزادی وجمهوری مان؟

بگو که سخت دل بسته ای به آرامش قول وعهد های وداع دارالهدایه مان؟

بگو که دل ت راگره زده ای به تمام اشک ها وخنده ها وگریه و غم مان؟...

بگو! ... با من بگو.... بگو که نوز دل نکنده ای از طرح ورسم ِ یاری مان؟...

[ چهاردهم دی 1390 ] [ 11:33 ] [ خاک ریحا ]
About


امروز توي خیابون،دست
یه نفر یه قناری دیدم
پرسیدم: فروشیه؟

گفت: نه؛ رفیقمه...!

به سلامتی همه اونایی که
رفیقاشونو نمیفروشن!

<
Blog Custom