مرز فکر
خدا گفت: لیلی یک ماجرا است . ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد . آنان که حرف شیطان را باور کردند . نشستند ولیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد . رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است . درد زادني نو.تولدي به دست خويشتن . شيطان گفت: آسودگي است. خيالي است خوش. خدا گفت: ليلي رفتن است .عبور است و رد شدن . شيطان گقت : ماندن است . فرورفتن در خود. خدا گفت :ليلي جست و جوست.ليلي نرسيدن است وبخشيدن. شيطان گفت: خواستن است . گرفتن و تملك. خدا گفت : ليلي سخت است.دير است و دور از دست. شيطان گفت: ساده است . همين جايي دم دست . و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي ساده ي اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي. خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوع ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود . مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول ميكشد. در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود چون همانقدر پول هم به سختی بدست می آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و زیر درخت کریسمس گذاشته بود. روز بعد دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت : بابا این هدیه من است. پدر جعبه را از دست دختر خردسال گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!!! پدر با عصبانیت فریاد زد : مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه هم چیزی بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان من پول نداشتم .اما در عوض هدیه هزار بوس برایت در جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد . دخترش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد. دوستان سلام! ببخشید که با این سوال تکراری،اونم دقیقاً این موقع که با شروع مجدد درس و ...همه در پوست خود نمی گنجند(!!) سراغتون میام. بالاخره باید یه نفر شما رو یاد اولین انشای هر سال می انداخت.(خودمونیم با اینکه میگن همیشه موضوع اولین انشای هرسال اینه ولی برای من که تا حالا اینطوری نبوده.) دارم تو ذهنم میگردم خاطرات کارگاه دوروزه ی نماز هم آنقدرها کمرنگ نبود.با اسم کارگاه نماز آدم ممکنه فکر کنه که چه کارگاه خشکی باید بوده باشه،ازاین رو برای جلوگیری از خشک شدن فضای کارگاه، دوستان محبت نموده و حسابی آب بازی کردند. قضایای روز افطاری و عکس دسته جمعی یاران هم که جای خود داره!!! خلاصه آخر تابستون هم با بیعت یاران با دانشگاهها تمام شد و اونقدر جو زده شدیم که امروز نزدیک بود به جای مدرسه،بریم دانشگاه صنعتی!! اما با دیدن ساختمان مدرسه این فکرها هم پرید. "به دلیل استقبال شما دانش آموزان عزیز، تعطیلات تابستان یک ماه دیگر تمدید شد!!" آهان،یه سوال فنی:شما تابستان را چگونه گذراندید؟؟!! و این چنین علی مسجد کوفه را داغدار خود ساخت و تا ابد،جامه ی سیاه عزا بر کعبه پوشاند. هنوز هم غروب،رنگ ماتم علی را دارد و شب،سیه پوش سوگ علی است. و امشب گسترده ترین سفره ی رحمت و پرنعمت ترین مائده لطف خداست. شب گشودن سفره ی دل...!!وغنیمت فرصتی است تا چهره ی دل را با آب توبه بشویی و به فطرت بی عیب خود بازگردی... رمضان موعد عروج است و شب قدر،میعاد بیداران و معراج شب زنده داران. شب قدر شب احیاء خویش با دم مسیحایی دعاست. و چه نیکوست اگر در چنین شبهایی خویشتن جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنیم. اگر آسمان دلت ابری است،تنها باران اشک و نسیم نیایش،تورا سبک می کند. امشب خوب بنگر!تا جوشیدن چشمه های ربنا از کویر سینه های سوزان و جریانش بر دشتهای استجابت را ببینی.. آری دوست من! حیف اگر در شب قدر،قدر خود نشناسیم...!! دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند.هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور ٍ حرص ٍ دروغ و خیانت ٍ جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در در ازایش چیزی می داد.بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان وبعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهنش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد . دلم می خواتست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:«البته تو با این ها فرق می کنیو تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.» از شیطان بدم می آمد .حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت وگفت. ساعات ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد. که لا به لای چیز های دیگر بود و دور از چشم شیطان آن را بر داشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بپرسد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم .توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام را ه را دویدم . تمام راه را لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم . عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم . اما شیطان نبود. آن وقت نشسیتم و های های گریه کردم از ته قلب . اشک هایم که تمام شد . بلند شدم . بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . که صدایی شنیدم................... صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم وزمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. سلام به همه مرز فکریهای با معرفت!!! گفتم اول صبحی پست بذارم چون هرچی دیرتر بشه بی حالتر میشم و بی حالی به پستم هم سرایت میکنه. وقایعی رو که در روزهای مختلف ماه رمضان اتفاق افتاده براتون نوشتم.واسه خودم جالب بود.مخصوصاً اینکه علاوه بر قران بقیه کتب آسمانی هم توی ماه رمضون نازل شده...!!راستی اگه شما هم واقعه جالبی رو سراغ دارین که توی ماه رمضون اتفاق افتاده برامون توی نظرات بنویسین.(البته به جز داستان گرسنگی و تشنگی سلسله آدمهااااا ۱رمضان: نزول كتاب آسمانی صُحف بر ابراهیم خلیل الله(ع) ۳رمضان: نزول كتاب آسمانی انجیل بر حضرت عیسی(ع) ۴رمضان: هلاكت زیاد بن ابی ۵رمضان: میلاد مسعود امام جواد(ع) ۶رمضان: نزول كتاب آسمانی تورات بر حضرت ولایت عهدی امام رضا(ع) ۷رمضان: وفات حضرت ابوطالب(ع) ۱۰ رمضان: وفات حضرت خدیجه كبری(س) وصول نخستین نامه كوفیان به امام حسین(ع) ۱۲رمضان: نزول كتاب آسمانی `زبور` بر حضرت داوود(ع) ایجاد عقد اخوت میان مسلمانان از سوی پیامبر(ص) ۱۵رمضان: میلاد مسعود امام حسن مجتبی(ع) حركت مسلم بن عقیل(ع) به سوی كوفه ۱۷رمضان: وقوع غزوه بدر وفات عایشه در مدینه ۱۹رمضان: ضربت خوردن حضرت علی(ع) در مسجد كوفه ۲۰رمضان: فتح مكه معظمه به دست پیامبر(ص) وفات حضرت موسی(ع) ۲۱رمضان: شهادت حضرت علی(ع) آغاز خلافت امام حسن مجتبی(ع) به آسمان رفتن حضرت عیسی(ع) به امیدdelivery ی طاعات!!!! التماس دعا! دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه هرگز!!! همسریم را سزاوار نیستی ! تو با بدان نشستي و خاندان نبوت گم شد . تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي ، خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز . غرورت ، غرقت كرد . ديدي كه نه شنا به كارت آمد نه بلندي كوه ها ! پسر نوح گفت : اما آنكه غرق ميشود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا آنكه بر كشتي سوار است . من خدايم را لا به لاي توفان يافتم ، در دل مرگ و سهمگيني سيل. دختر هابيل گفت : ايمان ، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراس گرفتار شدي ، هر كفري بدل به ايمان مي شود.آنچه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود ، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت : آنها كه بر كشتي سوارند ، امنند و خدايي كج دار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيده ام كه با چشمان بسته مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري ، تو سر كشي كردي گناه كاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديد و خنديد و خنديدو گفت : شايد آنكه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سر كشي داد، فرصت بخشيده شدن را داده باشد!!! دختر هابيل سكوت كرد وسكوت كرد وسكوت كرد و آنگاه گفت : شايد .شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود . دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست . پسر نوح گفت : به اين درخت نگاه كن . به شاخه هايش . پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسد. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد . گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت . من اين گونه به خدا رسيده ام . راه من اما راه خوبي نيست . راه تو زيباتر است ، راه تو مطمئن تر است ، دختر هابيل!!! پسر نوح اين را گفت و رفت . دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه به خود مي گويد :آيا همسريش را سزاوار بودم؟ فضای این دل دیوانه گرفته بوی گل نرگس دلم نشسته چو پروانه در آرزوی گل نرگس سزد ز غصه بمیرم من ز درد غربت تنهایی همیشه ذکر فرج دارم ولی چرا تو نمی آیی منم که زشت و سیه چهره تو در نهایت زیبایی منم فقیر فقیرانت تو در نهایت دارایی چه می شود بشود روزی سراغ خیمه سبز تو که روزی ام بشود روزی طعام خیمه سبز تو دوباره پای گنهکارم به بزم عشق تو وا گشته سرم به زیر شکسته دل دو دیده پر ز حیا گشته ز قطره قطره اشک من ببین که بوی تو می آید دو دست خسته لرزانم به سمت سوی تو می آید این عید بزرگ را از طرف همه بچه های مرز فکر به خوانندگان عزیز تبریک عرض میکنیم سلام بر همگی! اول از همه به خاطر فاصله ای که بین پستهای ما افتاد،معذرت میخوام؛ولی بدونید که فلسفه داشت.یعنی هرچیزی فلسفه داره و توی دنیا به تعداد آدمهای روی کره زمین فلسفه زندگی وجود داره...وای من چی دارم میگم... این پست حال و هوای دیگه ای داره؛مثه دل یارانی ها و مخصوصاً عطشی ها که دیگه این جا نیست،با پست پیشتاز رفته حرم امام رضا!تا آخر هفته هم قراره جسممون توی حرم به دلمون بپیونده.(بگو ایشالله!)خلاصه هنوز نرفته،همه فکر و ذکر و بحثامون شده امام رضا. اما دلمون نیومد دوستای مرز فکریمون رو تنها بذاریم.میخواستیم یه جورایی بقیه رو هم شریک کنیم.این شد که تصمیم گرفتیم طی یک فروند پست،ازتون رسماً دعوت کنیم بیاین حرم آقا.آره...میخوایم پیام رسون دلهلتون باشیم(البته اگه قابل بدونین). پس لطفاً توی نظرات،پیام بذارید(نه برای ما،برای امام رضا)!قول میدیم پیاماتونو سالم یرسونیم. شروع کنید:از همین الان تا روز حرکت ما یعنی بعدازظهر پنج شنبه فرصت دارید. التماس دعا! ريشه ي روشني پوسيد و فرو ريخت. و صدا در جاده بي طرح فضا ميرفت. از مرزي گذشته بود، درپي مرز گمشده مي گذشت. كوهي سنگين نگاهش را بريد. صدا از خود تهي شد و به دامن كوه آويخت: پناهم بده،تنها مرز آشنا! پناهم بده. و كوه از خوابي سنگين پر بود. خوابش طرحي رها شده داشت. صدا زمزمه بيگانگي را بوييد، برگشت، فضا را از خود گذر داد و در كرانه ي ناديدني شب بر زمين افتاد. كوه از خوابي سنگين پر بود. ديري گذشت، خوابش بخار شد. طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد: پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده. سوزش تلخي به تار و پودش ريخت. خواب خطاكارش را نفرين فرستاد و نگاهش را روانه كرد. انتظاري نوسان داشت. نگاهي در راه مانده بود و صدايي در تنهايي مي گريست. سهراب سپهري ![]()
ببینم باید خاطرات تابستون(اونم از نوع یارانیش) رو چطوری شروع کنم،که همینطور خاطرات مشهد میاد سراغم.رفت و آمد بین کوچه تمام نشدنی سرشور،کاریکاتورهای...،بی خوابی ها،همسفر آزاری و ...
یه فکر جدید اومد تو ذهنم:تصمیم گرفتم از همین اول سالی با یک عزم راسخ
وارد مدرسه بشم و توی درس خوندن کولاک کنم،
که وقتی وارد کلاس شدم دیدم بچه ها با گچ قرمز روی تابلو نوشتن:
راستی یه فکری به حال من بکنید امسال رو دیگه به موقع برسم سر کلاسها
؛پارسال که مشتری درجه 1 دفتر دیرآمدگی بودم و یه تنه برگه های مجوز ورود رو تموم میکردم!
![]()

![]()


